|
اراجيــــــــــف!!! |
|
شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥ سهشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٥ سلام... برنامه کلاسام رو یخورده جا به جا کردم و برای همین کمتر وقت میکنم بیام اینجا رو آپ کنم... دوشنبه و چهارشنبه ها از ساعت ۹ صبح کلاس دارم تا ۸ شب... اين دو روز از کلاسهام خيلی خسته ام ميکنه... بقيه روزها هم که مثل قبل از صبح تا بعد از ظهر کلاس دارم... اولش چون معلم هام رو عوض کرده بودم یخورده سخت بود و میبایست به مدل اونا همه کارا رو انجام بدم که یخورده طول میکشید... یه معلم economy دارم خيلی خله... ۳ هفته از کلاسها گذشته هنوز هيچی درس نداده... بعد هم هی ميگه که نگران مشقها و امتحانايی که توی syllabus نوشتم نباشين... از اونور هم ميگه يه ماه عقبيم از درسا... يه دفعه سر کلاس جا کم اورده بود روی تخته... بعد اون گوشه ی تخته يه نفر ديگه قبلا نوشته بوده که اگه دنبال کار ميگردين به فلان شماره زنگ بزنين... بعد از بچه ها پرسيد که کسی نميخواد اينجا کار کنه؟ ميتونم پاکش کنم؟ بعد بچه ها هم گفتن خوب پاک کن... بعد از اينکه اون نوشته رو پاک کرد... جاش نوشت که اينجا يک مطلب خيلی مهم نوشته شده بوده و شما الان نميدونين که اون مطلب مهم چی بوده... لول... کلی خنديديم از دستش... ديگه اينکه سریال نرگس هم بالاخره تموم شد... چقدر چرت تمومید این سریال... اصلا از همون قسمت که اینا رفتن توی نخه انرژی هسته ای حق مصلم (مثلم؟ مسلم؟ به من ربطی نداره ديکته ی اين کلمه چه مدليه) باید دیگه ولش میکردم... ديگه فعلا چيزی ندارم بگم... پس تا بعد... چاو یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥ آش رشته...
سلام... الان در حال ترکیدن هستم... ناهار آش رشته درست کردم... به به... خودم هم باورم نمیشه... لول...خیلی خوشمزه بود... دیشب داشتم تلفنی با مامانم صحبت میکردم... بعد گفتم که اره هوا سرد شده و یک هفته ای میشه بارون داره میاد و این صحبتا... مامانم گفت آش رشته درست کن... توی هوای سرد میچسبه... منم گفتم چجوری و دستور پختن آش رشته رو از مامانمون گرفتیم... صبح حدودای ساعت ۱۱ اینا بود که شروع به کار کردم... از اونجا که حافظه ی خیلی قوی ای دارم دوباره زنگ زدم مامانم و ازش دستور پختن آش رو دوباره گرفتم... بعد باز چون حافظه ی خیلی قوی ای دارم هر ۵ دقیقه یه بار باز زنگ میزدم به مامانم و دوباره ازش میپرسیدم خوب حالا چیکار کنم؟!!! خلاصه اینکه اینم یه چند تا عکس از آش رشته ی دستپخت من... به به... الان هم کلی مشق دارم و هنوز هم هیچی ننوشتم... راستش رو بخواین هنوز کتابهام رو نخریدم و یخورده دارم هنوز گیج میزنم... فعلا تا بعد... چاو جمعه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٥ Crank...
سلام... همين الان از سينما اومدم... رفته بوديم فيلم crank رو ببينيم... خيلی هيجانزده هستم... فيلمش خيلی باهال بود... من از اين جيسون نميدونم چی چی خيلی خوشم مياد... ما بهش ميگيم سعيد داستان از اينجا شروع ميشه که اين اقای Chev (همون سعيد خودمون ديگه اينکه حرفم رو پس ميگيرم... همه ی معلمهای اين ترممون خوب نيستن... همه منهای يکيشون خوبن... اون يکی چينی هست... بعد اگه شنيده باشين چينيها چطوری انگليسی صحبت ميکنن متوجه ميشين چی ميگم... انقدر اين چينيها بد صحبت ميکنن که ادم سردرد ميگيره... فعلا ديگه چيزی ندارم بگم... پس تا بعد... چاو پنجشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٥ سلام... گفته بودم که میخوام دوباره مثل قبلنا وبلاگ رو هی آپدیت کنم ولی انگار نشد... به هر حال الان دانشگاه ها باز شده... این ترم ۵ تا کلاس برداشتم... اکثر کلاسامون دیگه داره کم کم از عمومی بودنش در میاد و میره فوکوس میشه روی رشته ی خودمون... ۳ تا کلاس کامپیوتر دارم... با یه ریاضی و یه فیزیک... مثل همیشه هفته ی اول هی گیج میزنم و نمیدونم چی به چیه... از شانس بد من هم توی هیچ کدوم از کلاسام دوستای قبلیم نیستن و مجبورم فعلا از همه چی خودم سر در بیارم تا بعدا ببینم میتونم مخ کی رو بزنم تا بتونم ازش استفاده کنم برای مواقعی که چیزی سر در نمیارم... ولی خوشبختانه معلمهای این ترممون خوب درس میدن و از این نظر شانس اوردم... دیگه اینکه دانشگاهمون بعد از ۱ سال قبول نکردن ایرانی به عنوان دانشجو امسال ۱۰ تا ایرانی به عنوان دانشجو گرفتن و این مساله خیلی باهال شده... چون خیلی تابلو میزنن و از دور داد میزنه که این اقایی که داره میاد ایرانیه... امروز یکیشون توی راهروی یکی از ساختمونها داشت هرچی به در و دیوار چسبیده رو میخوند... از تابلوی سیگار کشیدن ممنوع گرفته تا تابلویی که لیست استادها روش هست بعد اینکه ۳ سال و ۱۳ روز از عروسی من و علی میگزره... این رو الان دارم میگم چو وقت نکردم روز سالگرد عروسیمون بیام اینجا بنوسمش... دیگه اینکه منم بالاخره نشستم سریال نرگس رو دیدم... از بس هر شب تا میومدم با دوستم چت کنم میگفت من برم نرگس ببینم و برگردم... بعد منم کنجکاو شدم بدونم که این سریال چیه که این دوست ما نمیتونه ۱ ثانیه ش رو از دست بده... بعد که دیدمش دیدم نه مثله اینکه جالبه... گرچه این نرگس جدیده یخورده مصنوعی بازی میکنه ولی داستانش جالب بید... الان هم میخوام برم ناهار بخورم چون تا شب پشت سر هم کلاس دارم و دیگه وقت نمیکنم که چیزی بخورم... پس تا بعد... چاو پنجشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٥ فوتبال...
سلام... فوتبال رو ديدين؟ حال کردين فرانسه برد؟ من که تا ثانيه اخر داشتم سکته ميزدم... ميترسيدم پرتغال يهو لحظه ی اخر گل بزنه و از اين صحبتا... ولی خوب به خير گزشت و بازی به نفع فرانسه تموم شد... فقط مونده فينال... ببينيم فرانسه سر اون بازی چيکار ميکنه... ديروز داشتم از اتفاقات بد ميگفتم... امروز هم ميخواستم از اتفاقات خوب که همون برد فرانسه باشه بگم... همين ديگه... فعلا چيزی ندارم بگم... پس تا بعد... چاو سهشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥ بازگشت...
سلام... تو اين مدت که نبودم يه سری اتفاق خوب افتاد... يه سری اتفاق بد... اتفاق خوبها که خيلی کم توی خاطر ادم ميمونه مگر اينکه اتفاق خيلی خيلی خيلی خوبی باشه... اتفاق بدها هم که برای هميشه توی ذهن ادم ثبت ميشه... اول اينکه بگم از دست خيليها نااميد شدم اين چند وقت... خيليهايی که خيال ميکردم ادمهای باهوش و لايقی هستن و هرجا توی هر موقعيتی که باشن تصميم درستی ميگيرن... ولی خوب منم انسان هستم و بعضی اوقات اشتباه ميکنم... طرف رو به عنوان يه دوست خيلی خوب قبولش داشتم و همه چی رو بهش ميگفتم و اميد داشتم که اونم با من همينطور رفتار کنه... ولی... از يه جای ديگه... از يه نفر ديگه ميشنوم که اين طرف پشت سر من و ؟ چه حرفايی که نزده... نميدونم بخندم به خاليهايی که بسته يا گريه کنم به دوستی ای که خيال ميکردم وجود داشته؟! از اونور هم بعضی هايی که از بچگی ميشناسمشون الان اون روی خودشون رو نشون دادن... بعضی ديگه حتی سعی نکردن روراست باشن و سعی دارن توی اين هيری ويری چيزی نصيبشون بشه و سودی بکنن... اخر مثله هميشه... مثل قبل از اينکه اين اتفاقها بيفته... به اين نتيجه ميرسم که اول از همه خانواده ی ادم مياد... بعد از اون هم هيچکس... تقريبا مثله پدرخوانده فکر کنين البته فراموش نشه که اين وسط دوستانی هم هستند که مثله خونواده به ادم نزديک هستن و در اصل توی همون قسمت خونواده هستن... ولی ادم غريبه سالها طول ميکشه که جزوی از خونواده حساب بشه مگر اينکه reference های خوبی داشته باشه ديگه اينکه تبريک به خودم که بعد از مدتها برگشتم به دنيای وبلاگ... بعد از بازيه فردا که فرانسه - پرتغال باشه دوباره ميام مينويسم... فعلا تا بعد... چاو چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٤ prison break
Mood: !؟ Song: حبيب سلام... يه سريالی هست اينجا به اسم Prison Break ... من هم شديدا از اين سريال خوشم مياد... توضيح سريال رو توی همون لينکی که گزاشتم داده... به هر حال دوشنبه شب اخرين قسمت اين فصل رو گزاشتن و ما رو بين زمين و اسمون معلق نيگر داشتن... فصل بعديه اين سريال توی مارچ مياد ديگه اينکه ۲ هفته بيشتر از دانشگاه نمونده و بعدش ديگه تعطيلات و استراحت و اين صحبتا... يه ۲۰ دقيقه ديگه هم کلاس بعديم شروع ميشه و من بايد برم... پس تا بعد... چاو یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٤ عقايد...
سلام نميدونم چرا اکثر وبلاگها دارن به هم فحش ميدن... انگار نميتونن بدون استفاده از فحش حرفشون رو بزنن... يه سری هستن که به با حجاب ها و اشخاصی از اين قبيل فحش ميدن... يه سری ديگه هم توی جواب همين سری اول به بی حجابها و اين صحبتها فحش ميدن... هر کدوم اون يکی رو متهم ميکنه... يه لحظه اين رو داشته باشين تا من يه چيزی رو تعريف کنم... چند روز پيشها از يکی از هم کلاسيهام که هم گروهيم هم هست توی همون کلاس سوال دينی داشتم... بر فرض اينکه اوشون مسيحی هست و سوال من هم در مورد دين مسيحيت بود... بعد گفتش که راستش رو بخوای من مسيحی نيستم و يهودم... اين جمله رو خيلی با احتياط گفت... بعدش گفت چون مسلمون هستی من صداش رو در نياوردم و به شوهرت هم نگو که من يهودم... ناراحت ميشه و از اين صحبتا... بهش حق ميدادم... چون خيلی از مسلمونها رو اينجا ميشناسم که با يهوديها خيلی رفتار بدی دارن... بهش گفتم که به نظر من دين يه مساله ی خيلی خصوصی هست و هيچ شخصی حق اين رو نداره که يه نفر رو بر حسب دينش قضاوت کنه... چون خوب و بد بودن يه نفر نه به دينش ربط داره... نه به رنگ پوستش... نه به مليتش... و نه هيچ چيز ديگه ای... اين هم کلاسيه من هم با اين قضيه موافق بود... بقيه ش ديگه معلمه اومد سر کلاس و ديگه حرفمون رو ادامه نداديم... کلا ميخواستم بگم که اگه يه نفر چادر سرش ميکنه... يکی بی حجابه... يکی نماز ميخونه... يکی مشروب ميخوره... يکی... يکی... يکی... به خودش و فقط خودش مربوطه و هيچ شخصی اجازه ی اين رو نداره که طرف رو به خاطر عقايدش مسخره کنه... الان خيلی خسته هستم... بقيه ی اين حرفام رو توی مطلب بعدی ميگم... تا بعد... چاو پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٤ سر کلاس برنامه نويسی... سامی چقدر خوبه :)
Mood: شما بگين! Song: Dj Aligator امروز صبح سر کلاس برنامه نويسی بوديم... بعد من داشتم هم مشق شبمون رو submit ميکردم... هم Lab هفته ی قبلش... چون deadlineش امروز ساعت ۵ بعد از ظهر بود... بچه ها داشتن ميزدن توی سر و کله خودشون چون هيچ کدوم نه مشق شبشون رو نوشته بودن و نه Lab هفته پيش رو تموم کرده بودن... کارلتون: کی مشق شب رو داره؟ دانيل: هر کی داره برای منم ايميلش کنه من: کارلتون: چرا داری ميخندی؟ خيلی مشکوک ميخندی! بعد از چند دقيقه... کارلتون: اوه شيت... Lab رو اشتباهی delete کردم... کی Lab رو داره برام بفرسته؟ من و دانيل: کارلتون: شما دو تا خيلی بدين حداقل توی مشق شب کمکم کنين من: دانيل: خودم هم توی مشق شب مشکل دارم من: کارلتون به دانيل: ببين سامی پای کامپيوترش داره چيکار ميکنه که اينقدر ميخنده دانيل بعد از اينکه يه نگاهی ميندازه به مانيتوری که جلوی منه... مثل اينکه يه کشف خيلی بزرگی کرده باشه: تو اين همه مدت مشق شب رو داشتی و صدات در نيومد من: کارلتون: پس بيخود نبود که اينقدر موذيانه ميخنديدی... زودی ايميلش کن دانيل صندليم رو هل ميده اونور و ميشينه پای کامپوتر و هم Lab و هم مشق شب رو به خودش و کارلتون ايميل ميکنه کارلتون: وای... چه احساس خوبيه... مثل اين ميمونه که هديه کريسمس رو گرفته باشم... تو خيلی خوبی سامی... اصلا من عاشقتم... همه ی پسوردهام رو ميزارم سامی... ميرم اسمت رو روی بدنم تاتو ميکنم... من و دانيل: [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ جاهايی که چرخ ميزنم دوستان |
