بازگشت...

سلام...

تو اين مدت که نبودم يه سری اتفاق خوب افتاد... يه سری اتفاق بد...

اتفاق خوبها که خيلی کم توی خاطر ادم ميمونه مگر اينکه اتفاق خيلی خيلی خيلی خوبی باشه... اتفاق بدها هم که برای هميشه توی ذهن ادم ثبت ميشه...

اول اينکه بگم از دست خيليها نااميد شدم اين چند وقت... خيليهايی که خيال ميکردم ادمهای باهوش و لايقی هستن و هرجا توی هر موقعيتی که باشن تصميم درستی ميگيرن... ولی خوب منم انسان هستم و بعضی اوقات اشتباه ميکنم... طرف رو به عنوان يه دوست خيلی خوب قبولش داشتم و همه چی رو بهش ميگفتم و اميد داشتم که اونم با من همينطور رفتار کنه... ولی... از يه جای ديگه... از يه نفر ديگه ميشنوم که اين طرف پشت سر من و ؟ چه حرفايی که نزده... نميدونم بخندم به خاليهايی که بسته يا گريه کنم به دوستی ای که خيال ميکردم وجود داشته؟!

از اونور هم بعضی هايی که از بچگی ميشناسمشون الان اون روی خودشون رو نشون دادن... بعضی ديگه حتی سعی نکردن روراست باشن و سعی دارن توی اين هيری ويری چيزی نصيبشون بشه و سودی بکنن...

اخر مثله هميشه... مثل قبل از اينکه اين اتفاقها بيفته... به اين نتيجه ميرسم که اول از همه خانواده ی ادم مياد... بعد از اون هم هيچکس... تقريبا مثله پدرخوانده فکر کنين 33.gif...

البته فراموش نشه که اين وسط دوستانی هم هستند که مثله خونواده به ادم نزديک هستن و در اصل توی همون قسمت خونواده هستن... ولی ادم غريبه سالها طول ميکشه که جزوی از خونواده حساب بشه مگر اينکه reference های خوبی داشته باشه 04.gif...

ديگه اينکه تبريک به خودم که بعد از مدتها برگشتم به دنيای وبلاگ... بعد از بازيه فردا که فرانسه - پرتغال باشه دوباره ميام مينويسم...

فعلا تا بعد... چاو

/ 0 نظر / 11 بازدید